| |
|
| |
<< بلوغ کوچه >> |
| |
شنبه بیست و ششم بهمن 1387-4:31
-ایـلیـا |
| |
آسمان می خندد ، دیده است او رویت
تـارهـا می بافـــد ، بــر شکنـج مویت
آفتــاب از هــر سـو نـور گیـرد از تـو
ماه ِ تنها بی شک ، میل دارد سـویت
کهکشانی فرمود : "در مُدارای عشق
امر خسرو این شد ، راه شیری کویت "
من که باشم آیـا ؟ قطـره در اقیانـوس
موج ِ ذکــری پنهـان ، مَد کنم یاهویت
آه ... باران ... باران... عاشق بارانم
عطــر خاک وُ کاگـل ، بر مشامـم بویت
باز تنها خواهی ، این کم از هیچ ات را
آمــدم پس دریـاب این زمـان ، بانـویت
عشـق بـارد آری ، پـای مـردان در گـِل
پادوان است عاشق ، جَست زد آهویت
کِـی بماند لنگان ، کـِی زند در جا گام ؟
چـابکی شـد عـادت در غــزال خـویـت
* * *
آسمان مکثی کرد ، رهگذر با خود گفت :
مــی روم تـا رفتـــن بــر بـلـوغ کـویــت .
ایلیا - ۱۷ /۱۱ / ۸۷ - تهران - ۴ بامـداد
|
| |
لینک ثابت
|
<< شولای مهر >> |
| |
شنبه بیست و ششم بهمن 1387-4:18
-ایـلیـا |
| |
سلام آقا ! ، سلام ای نور ! ، ای حاضر ! ، حضرت عشق !
ببین آمد غزال دل ، و زانو زد شدت عشق
گریزان از کمان های رها در شب ، پای دوان
پناه آورد از کمبود وحدت بر کثرت عشق
کجا باید رود آخر ، از آماج ناوک جهل
جز این دام ات : قبای عقل سرخی از فکرت عشق
ردایی آتشین بر تن ، به سر شولا از تب مهر
کدامین دامن او گیرد چنین گرم از حدت عشق
به پهنای تمام صورت خود آسیمه گریست
و دانه های داغ برف ، شاهد بر طلعت عشق
چگونه وصف سازم آن نوازش ها بر سر عشق
چگونه بر زبان آرم سخن های حضرت عشق
اجازت ده بگویم آن نشان ها ، آن جاذبه ها
اجازه ؟ ... آ ... اجا ... آقا ! اجازه ؟ یک رخصت عشق ؟
کبوترهای عاشق ، از حرم سوی چادر من
وساطت و روایت گشته بر اذن ساحت عشق
کنار گوش من ، آواز آن عاشق : زمزمه ات
نه هُل دادن ، نه صف بستن ، نه نوبت در فرصت عشق
نه کس در هیچ صحنه یا سکانسی با رنگ طلا
همه یک تن ، تمام زائران در تو : وحدت عشق
به تو از من ، به من از تو سخن ها شد ردّ و بدل
وساطت های ابر و باد و مه ، باران ، شوکت عشق
و گفتی همچنان نجوای ذرات در گوش هوا
بیا ! که اتفاق افتاد ؛ مائیم و رؤیت عشق .
ایلیا - ۴ / ۱۱/ ۸۷ - مشهـــد
|
| |
لینک ثابت
|
<< پژواک >> |
| |
شنبه بیست و ششم بهمن 1387-4:8
-ایـلیـا |
| |
در کدامین پرده ی تکرار ، یک خورشید ثانی باز تابید ؟
قرن ها شد تا که ابراهیم ، اسماعیل خود در کربلا دید
هان ابراهیم ! آیا تاکنون بر خاج خونین حاجی ای را
دیده ای جز او که کعبه ، بین نهرین دور او مستانه چرخید ؟
طاقت آوردیم هجرت ، کوچ گل تا باغبان را ، شصت سالی
"رحم ؛ جایز نیست ردّ بوسه را بر آن گلو با تیغ بوسید " !! *
باغبان ! ای باغبان ! آهسته زن اندام کاغذ را قلم ها
اشک های ابرهای چشم باید قرن ها تا قرن بارید
او مسیحا بود یا طفلی که بر دامان هاجر پای خود را
بر زمین کوبید بهر تشنگی ها ، آه ... اما خون تراوید
دهر در خاطر ندارد کشته ای را کاینچنین جاوید سازد
صاحب زیباترین عنوان خود را ، نام او را ، یعنی " شهید "
او برای جابجا کردن و بر اصلی ترین جا برگزیدن ،
صاحبان صندلی بر مسند اصلی نهادن باز پرسید :
هست آیا یاوری در بین تان ؟ هل من که ینصرنی ؟ ولیکن
همچو پژواک سؤال اش پاسخی تکراری اما در نپیچید
کوه می پرسید یا صحرا به تقلید از حسین تکرار می کرد ؟
پاسخی بر این مقلَد نیست هرگز ، تا رسد پژواک تقلید !
* پاورقی :
الهام گرفته از جمله ای معروف :" بخشش جایز نیست
اعـدام اش کنید ." که همین فرمان کتبی حاکـم به دلیـل
اشتباهـی امـلایـی و نگذاشتن ویرگول بعــد از کلمه ی
بخشش ، سبب اعــدام محکـوم گردید .
ایلیا - ۱۸/۱۰/۸۷ - تهران
|
| |
لینک ثابت
|
« گل بی خار » |
| |
شنبه چهارم آبان 1387-20:10
-ایـلیـا |
| |
" رویگردان از گل خورشید بودن " را از او انکار نیست
او خودش ، نامش و شکلش مثل خورشید است ، او شب کار نیست
او برای رویش اش بر برزگر هیچ احتیاجی نیست ، نیست
مثل یک خودرو بجوشد ، آه ... اما هرزگی در کار نیست
در سر ِ او دانه های نور می بالد ، تمامأ مغزدار
در کمال ، او دانه افشان مثل فوّاره ولی فوّار نیست
وقت دانه افکنی زیبائی اش را ، پاک می بازد ، بله
گر چه همچون مردِ کل ، بی مو ولی در بی کلاهی عار نیست
آه ، آری بر سر ِ خورشیدتان کِی دیده اید باشد کلاه ؟
آفتاب است او که در سر ، عقل باید ، بی کلاهی خوار نیست
او گل خورشید گردان است ، او خورشید را گردش دهد
او گلی بی عیب باشد ، در تمام پیکرش یک خار نیست .
ایلیا - ۲/۸/۸۷ - جمعه ۲ بامداد
کشتـزار آفتــابگــردان محمـود آباد
|
| |
لینک ثابت
|
« هوش شراب » |
| |
سه شنبه شانزدهم مهر 1387-2:51
-ایـلیـا |
| |
اربعین آمد امروز بر شرابی که انداختی
دُرد مستی فزا از کدام دَردی تو پرداختی
کاینچنین سُکرآلود گویم این زهر دشنام ها
تلخ باشد ولی تلخ از شرابی که تو ساختی
شُکر گویم که چل روز رفت وُ ما صاف وُ صافی شدیم
خُردها بگذرند از همین اوصافی که نشناختی
جز بزرگان نمانند روی صافی ، همه بگذرند
پس چه آماده کردی ؟ مگر تو اسباب آن باختی ؟
هیچ آتش نه ، حتی کمی حرارت نداری از عشق
بر شراری که افروختی نه پائیدی نه گداختی !
وَه چه سوزان ، ... بیابان ، وَ پای رفتن ، پیاده ... وَ تو
باز بر اسبِ خواهش سوار ، تا ناکجا تاختی !
هر چه پیش آیدم ، می فزاید تاب مستانگی
دُرد می نوشم از زهرهای شیرین که تو آختی !!
ایلیا - ۱۳/۷/۸۷ - دره ی حیران
|
| |
لینک ثابت
|
« ذره » |
| |
جمعه پانزدهم شهریور 1387-20:5
-ایـلیـا |
| |
ذره ای ، با ذره گان ما را چه کار
گردبادی تا وزد ، تو در مدار
بی اراده گرد هر بادی روی
ذره ها را نیست عزم و اختیار
تا به کی در هیچ می پیچی ؟ تو ، هیچ !
" پشت هیچستان ببین روی نگار
پشت هیچستان ِ رگ های هوا
رد اسبان ِ سواران بهار
که به معراج شقایق رفته اند
قاصد از گل های یک بوته ی خار " (۱)
می روی تا بام ذرات هوا
ذره ها را می نگاری زرنگار
در شعاع نور خورشیدی برو
تا در آن خود را ببینی تار ِ تار
شاید از چشمت ببارد نرگسان (۲)
نرگسی ها را ببار از خود ، ببار
تا به سر داری هوای هر هوا
ذره را با ما نباشد هیچ کار
هیچ جبری نیست در این انتخاب
اختیار است ، اختیار است ، اختیار
می روی ، باشد برو ؛ ما هم خوشیم
بیخودان ِ بوی یاریم ، بوی یار
"بوی جوی مولیان آید همی" (۳)
یاد یار مهربان ِ خوش عذار
* * *
کیست این "ما" ئی که می خواند تو را
نیست "من" را ــ آه . . . ــ بر "ما" ، نیست کار
ایلیا ـ چهارشنبه ۵/۴ بامداد ۱۲/۴/۸۷ ـ تهران
پاورقی ها :
۱- برگرفته از شعر واحه ای در لحظه ، سروده ی سهراب سپهری
۲- واژه ی نرگس اطلاق می شود به کسی که دچار "نارسیسم" است و نارسیست کسی است که دچار خودبینی و خود پرستی و خودخواهی است چون نرگس گلی ست که کنار جویبار ها و رودخانه ها می روید و از آنجا که همیشه سر خود را به سمت آب خم کرده است در واقع همیشه می خواهد در آئینه آب ، فقط خودش و زیبائی خود را ببیند و هیچ چیز دیگر را نمی بیند زیرا فریفته ی خود و جمال خود است .
۳- برگرفته از شاعر گرانقدر : رودکی
|
| |
لینک ثابت
|
« ای کاش » |
| |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387-3:30
-ایـلیـا |
| |
ای کاش مرغابی ، خود می دانست :
مرغی است که تداوم حیاتش در ترکیب وجود او با آب زلال ، شفاف ، صاف و بکر است تا به دامان لوش و لش و لجن ، دست نمی یازید .
آنگاه آب ، همیشه آرامش و لطافت خود را حفظ می کرد و با امواج خروشان خود ، فریاد برنمی آورد .
ای کاش ماهی ، خود می دانست :
شناگر قابلی است . آب که به دلیل همیشه شنا کردن در آن ، نمی تواند ببیند آن را و نیز ماه ِ شب که همیشه نور ِ بی چشمداشت اش هست و می تابد اما نمی فهمد آن را ؛ هرگز لطف خود را از او دریغ نکرده اند .
اما او هر بار با نور کم سو و هرزه ی چراغ قوه ی هر شبگردی ، فریب می خورد و خود را از رودخانه به خشکی پرتاب می کند و به هلاکت می رسد .
آنگاه رودخانه ، بدون قرمزی های ماهی ، زیبائی اش را از دست نمی داد و ماه ، غمگین ، چهره در هم نمی کشید و هر بار دو یا سه روز تمام خاموش نمی شد .
پنجشنبه - ۵ بامداد ۲۳/۳/۸۷ ایلیا - تهران
|
| |
لینک ثابت
|
« چشمه » |
| |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387-3:10
-ایـلیـا |
| |
من ، درخت را با جوانه هایش می شناسم . سایه های سیاه و وحشتناک او را در شب دیده ام .
من ، گربه ای که بچه هایش را به دندان می گیرد می شناسم . اشتهای او را به هنگام گرسنگی که بچه هایش را می خورد ، دیده ام .
من ، دانه ای را که از زیر سنگین ترین سنگ ها می روید می شناسم . قدرت او را که برای رشد خود ، سنگ را می شکافد ، دیده ام .
من ، خورشید را که به همراه شعاع دست هایم ، برگ ها را نوازش می کنـد ، می شناسم . آتش سوزان او را بر زمین ترک خورده ی کویر ، دیده ام .
من ، دریا را با تمام وسعتی که در آرامش خود دارد ، می شناسم . فریب و دوروئی های او را بر شجاعت های قایقران غرق شده ، دیده ام .
من ، آسمان را با تمام معراج هایش می شناسم . بلایـایی کــه بـــر خـاک تشنـه می باراند ، دیده ام .
من ، کوه را با تمام صلابتی که در نفوذ بر خاک ِ آدمیان دارد ، می شناسم . سیل ویرانگر مذاب هایش را بر خانه های مردم ، دیده ام .
من ، عشق را در تلاش ِ مدام ِ ماه و خورشید در جستجوی یکدیگر ، می شناسم . زوال ِ عشق را در حجاب هایی که برای روسیاهی ِ دیگـری بــر چهــره ی هم می افکنند ، دیده ام .
من ، نور را که سیاهی را در آغوش می گیرد تا او را بپوشاند ، می شناسم . دست های حماقت را که میلی برای گیراندن آن ندارد ، دیده ام .
دست های تو ، ای انسان مزور .
تو ، که هنوز نمی شناسمت . تو که مکارترین موجودی .
زیرا تنها موجودی هستی که بر فریب و دوروئی های خود آگاهی دارد .
چهارشنبه ۴۰ : ۴ بامداد - ۲۳/۳/۸۷ ایلیا - تهران
|
| |
لینک ثابت
|
« سکوی نگاه » |
| |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387-3:9
-ایـلیـا |
| |
همه ی رنگ ها را می بیند
و فریاد بنفش تو را
هزاران سال پیش کشیده است ،
زنی از تبار ِ مویرگ های تاک .
نگاه او
هر روز صبح
از غنچه های حیات هم
تازه تر بود .
آب
از چشمه ی زلال صداقت می نوشید
و ذرت های طلائی آفتاب را
در کیسه های فتنه ی بذرهای تو می انداخت .
اینک رفتار سیاه بال های تو
پرده ای ست بر دیدگان او
و آواز ناهنجار تو
حنجره ی او را خراشیده است .
با تمام این احوال
باز هم نوید بهارِ دگرگونی هاست
ترانه هایش :
حتی یه کلاغم می تونه
زیباتر از یه طاووس باشه .
سه شنبه ۵/۶ بامداد - ۲۱/۳/۸۷ ایلیا - تهران
|
| |
لینک ثابت
|
« فلق » |
| |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387-3:7
-ایـلیـا |
| |
تو تنها پناه منی
چرا که قشنگ ترین پناهگاهی .
مرا در دنیای ناامنی ِ بی تو بودن ها رها مکن .
می پناهمت تو را
که فلق های آبی عشق می پرورانی
تو را که افق های سبز شادی می آفرینی .
ملکا !
تمام ِ زیبائی ات می شوم ،
تا بپوشانیم .
بپوشانم تا با چنگ و دندان هایم
بجا آورمت .
بپوشانم تو
که حتی با حسودان
مهربان ترینی .
گفتی : بگو می پناهمت .
ــ : می پناهمت .
سه شنبه ۳ بامداد - ۲۱/۳/۸۷ ایلیا - تهران
|
| |
لینک ثابت
|
« سُرسُره بازی » |
| |
شنبه بیست و دوم دی 1386-18:6
-ایـلیـا |
| |
از هر ناگهان بیابان های عاشق
با بشارت یحیی
هر کودک که زاییدم
نامش
البته که عیسی شد :
آرش ،
سیاوش ،
و کوروش .
اینک
در این بی هنگامی ها
آنقدر نوشتم سر کودکان را بازی ندهید ،
تا کودکان خودم به سن سربازی رسیدند .
آقای راست پوتین (۱)
روی کدام مین
با پای چپ
لِی لِی می کردید ؟!!
دیگر نه کبوتری ست
که برایت نامه آورَد
[ که کلاغ ها هر روز خبر می آورند :
سربازی سر بازی سرسره بازی ، سربازی را کشت .]
[ شما اگر می توانید جمله ی بالا را سه بار تکرار کنید ، پس از من !!!! ]
... نه مریمی ست که بوی باروت ندهد ،
و نه در باغ های کودک
سرسره هایی
از زمین تا به آسمان ،
" کودکی " را سُر می دهد !
سَر می دهند
کودکانی که با سرهای شان بازی کردی .
من تکان خوردم
من تکان خوردم
باور کنید ، آقای راست پوتین !
آنقدر سر ِ بازی های سربازی
در هر ناگهان ِ میدان های مین
تکان خوردم ،
که هر چه کودک می زایم
بی سَر است
و نامش
البته که از هر مسیحی ، حسین تر است .
پاورقی : (۱) اشاره به نام "گریگوری ایفیمویچ راسپوتین " است . راهب دیوانه ی روسی که در طی جنگ جهانی اول ، نفوذ شدیدی بر تزار نیکلا و خانواده اش داشت و تا اندازه ی زیادی مسئول شکست تزار در جلب حمایت مردم بود . نارضایتی مردم عاقبت به انقلاب روسیه منجر شد . سرانجام راسپوتین توسط عده ای از اشراف به قتل رسید .
|
| |
لینک ثابت
|
« داربستِ تاک » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:19
-ایـلیـا |
| |
حال که بر غوره شدی صبر به چوبینه ی دار- ی – به سر و گردن تاک
کیسه ی تو باز کنم، پیله ی پروانه زنم با نوک مژگان دو سه چاک
سرخ شدی، شرب شدی، مست شدی، مست کنی از دو سه پلکی که زدم
باز بگو پلک نگاه چه کسی جرأت پروانه شد از پیله ی باک
کرم شب افروز منی، پیله چرا تن کنی از ململ نرمینه، سفید
تاب دهی دور من ات، من که تو را باز کنم، بازِ سما، آبی پاک
بازِ منی، باز شود بال وُ پرت، محض پر وُ بال تو ات، بهر سخن
سوسن لب بسته شدم، چشم شدم، پلک شدم، نرگسه ای در دل خاک
نارس سبزی به مِیستانِ عدم، سبز بیا، سرخ شوی، شهد شوی
منتظری سبز چنان شیوه ی انگور به دارینه ی اندیشه ی تاک
☺ ☺ ☺
در سفر از خاک به خاک از نفسی عشق به صد شاخه برقصد تن خُم
خوشه ی خضر است مسیحای شرابی که به افلاک برد غوره ی خاک
|
| |
لینک ثابت
|
« تب دائم » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:17
-ایـلیـا |
| |
خدای من، تو چه گفتی که شیخ ما رنجید؟
مگر جز از تبِ مستی، پس از سحر گفتید؟
تو را که خوب شناسد، به هر دمی مردن
چنان به تب بنوازی که لرزش از خود دید
پس از دمی که به هوش آمد از سبویی روح
کریم باده فروشید، می به هوش آرید
به وقت صبح، شرابی که بهتر از صد هوش٭
به های وُ هویِ معانی، به جام او ریزید.
سَرِ تکبرِ فرعون ببُر چو موسی، عشق!
که جز امامتِ تو، هیچ جمع را نرسید
به جز به عشق مجرد، هر آنچه نقشی بست
شبیهِ ابر قشنگی به باد درپیچید
☺ ☺ ☺
خدای باده فروشم! که هفتمین خط را
ورای ساغر هستی به ارمغان دادید،
به آخرین تب مان ای حریف خمارم!
مسیح برکت دائم به دست خود بخشید.
٭پاورقی :
اشاره به این بیت مولانا:
چو از این هوش برستی به مسافات و به مستی
دهدت صد هش دیگر، کرم باده فروشت
|
| |
لینک ثابت
|
« باران » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:13
-ایـلیـا |
| |
بنگر به جامِ هستی که خدا قلم در آن زد
و به جوهر تغزّل، رقمی به عاشقان زد
بِسُراید از دوباره، غزلی به نام باران
و به نام حضرت عشق، رَمَل به آسمان زد:
" وَ ضُحی وَ شمسِ تبریز که آسمان به عشوه
قمری به تاب انگشت کلیک ساقیان زد
به بغل، کرشمه پرداز، به کف رحیقِ مختوم
همه کهکشان شوند از جهشی که بر جهان زد
و به هر طرف ببینی به کشاکش است ساغر
همه در کرشمه، در رقص وَ دست در میان زد"
☺ ☺ ☺
وَ تو آشکار نوشی عسلی که گُل به بَر داشت
چه هراس ِ نیشِ زنبور که عشق در فغان زد؟
که به نوش وُ نیش باشد لب غنچه را گزیدن
لب غنچه باز باشد، چه کسی باده نهان زد
چه کسی گزیده شد هان؟ چه کسی نخورده مست است؟
تِلو از جامِ تهی زد! تَرَک از حیرانیان زد!
منِ خسته که به هر کثرت وُ وحدتی ملولم
چه کسی به هوش بینم که به دامنش توان زد؟
چه کسی فراتر از عقل، ورای عشق چرخد؟
به هزار هوش، عاشق شده رقص شادمان زد
☺ ☺ ☺
سر شانه هایم ابریست، خدا دوباره گرید
به کدام شانه باید خمِ این سرِ گران زد؟
به کجاست شانه هایی که سرِ مسیح بر آن
زده تکیه با دو چشمی که به ابرِ بیکران زد؟
|
| |
لینک ثابت
|
« شیرِ پُر زَهره » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:12
-ایـلیـا |
| |
همیشه او مونولوگ بود، من سراپا گوش
همیشه او به کران ها محیط، من بی هوش
دمی به رخصت او بازدم نمی گردید
اگر قدم نزنم پا برهنه دوشادوش
مُدام پر شدم از های هوی میدانش
چُنان به رقص برآیم، هوا زند هی جوش
قسم به جوشش فوّاره های دست افشان
که قطره قطرۀ قُل: امر او به نوشانو.ش
وَ بعد نازِ سرانگشتهای بارانم
که میچکم لبِ مژگان بسته یا خاموش
☺ ☺ ☺
دمی مرا به خودم واگذارد او اینک
کنون که پنجه ی خونین گشاده عشقی خوش
کنون که تشنه ی خون گشت شیرِ پُر زَهره
حریف جویَدَم از یال ها جوش و خروش
پرنده را چه هراس از فرو شدن در چاه
بهاء دین اگرم دوزد این زمان پاپوش
شهید عشق الهی ست، شمس تبریزی
به کاروان جلالت وَ حفظِ "او" چاووش٭
☺ ☺ ☺
" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد "
مسیحِ ما که کنون عشق می برد بر دوش
٭پاورقی :
اشاره به این بیت از حافظ "ع ":
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت خیزد
|
| |
لینک ثابت
|
« برّه های ابر» |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:7
-ایـلیـا |
| |
با هر برگِ سرخِ تو، پرنده تر شود این غزل
در هر قطره اشک تو، رَز است دختر ما "گُزَل
دُرد از دَرد، چل شب از گذار حرف، گذر کنیم
تلخ آید عبورِ سرخ تا که زهر شود عسل
گفتی عقلِ سرخ، روی دفترت بشود رنگ رنگ
مجنون هم به قهقرا رود به عشق تو تا ازل
تا شاید به ریگ ریگ دشت ها سخنان ما
جاری سازد او به شرطِ گامِ اولِ این مَثَل:
"لیلایی شدن به راه، اولین خطر است"، هان
باید از خیال او گذشت، بی اثر از جدل
"لیلا" از "چراغِ شب" گزیده است معانی اش
پنداری که اوست، پس چه فرق بین تو با جَمَل
یک سو کُرّه می کشد تو را وَ در طرفی فسار
افسارش نیاوری به دست، هیچ در این عمل
اینک برّه های ابر، قطره قطره شوند آب
تا اوجی دگر، فرازِ دشت های پر از گسل
☺ ☺ ☺
حالا بذرهای خود بکار ای پدرِ مسیح
زیرا آمد از هبوطِ ابرِ برّۀ تان اجل
|
| |
لینک ثابت
|
« تثلیث » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:5
-ایـلیـا |
| |
در مثلثِ من، تو، او، "ما" عجب حکایتی باید
ارتباط سه رأس آن، با سه گوشِ سامع اش پاید
قبل از آنکه از او بخواهم که گویی اش تو را بیند
یا از او طلبی ببیند تو را، مرا چنین آید
چشمِ من به نگاه او بر تو، چشم من به لبهایت
تا از او طلبی نگاهش ، وَ او نگاه ما ساید
بعد از آن که به دیدن ات آمد او، تو، او وَ من بودیم
در مثلثِ واحدی از حضور، پس سه را شاید
پس اگر مددی کند فیض روح قدسی ام آنگاه
آنکه می نگرد مسیحا، به چشم غیرو هم آید
وَه، که عاشقِ "آنِ" "او" یم و عشق من مسیحایی
تا دم از دم "او" بگیرد، دمی که "ما" نوتر زاید
|
| |
لینک ثابت
|
« از » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:4
-ایـلیـا |
| |
گوید کجا می روی؟ حالا چرا می روی؟
منزل کجا داشتی؟ با ما کجا می روی؟
ما را همین جا گذار، با خود کجا می کشی؟
دلجوئی ام را ببین، بی ما شما می روی؟
گفتم کجا در کجا؟ در "بی مکانی" و در
این "بی زمانی"، "که" را، "ما" یا "مرا" می روی؟
اینجا "کجا" را چه معنی باشد از "لامکان"؟
"حالا" تو را در "لازمان" از "ما" جدا می روی
دیوار چین نیست "از"، این حرفِ "در" یا که "دست"
این "دست"، "در" این تن است "از" تن سوا می روی
عشقی که بی "دست" او، دستان ما "دست" ساخت
بی سر وَ دستش نبین، در شکل ها می روی
هستی "در" او، "عشق" هم، ما هم"در" او ، "دست" هم
این "در" فقط یک پل است از پل بیا، "می روی".
☺ ☺ ☺
اینک مسیحا چرا؟ نقاش زیبای من
که بوسه زد "دست" تو، گوید "کجا" می روی؟!
|
| |
لینک ثابت
|
« بید مجنون » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-22:0
-ایـلیـا |
| |
روی یک صفحه از دفترم آسمانی کشیدم، پرنده وَ یک ابر باران
بی درنگ از قلم های رنگی، تو قرمزترین را گزیدی وَ ناگاه در آن –
رنگ نیلی، درختی کشیدی که از آسمان دست شسته و پا در زمین داشت.
شاخه هایش به هر ناکجا شانه می زد زمینی که در رد پای ستوران،
خالی از تاختن های بی باختن بود. آری چه اندازه سبز است قرمز:
با سرانگشت ها هم برآیند از خاک ، این دانه هایی که ماندند بی جان.
☺ ☺ ☺
حال با آن پرنده چقدر آمدند از خطوطی که بر صفحه ی دفترم کادر-
بسته ام: بال گستردگانی که هی می نشینند بر شاخه هایت شتابان
ابرِ باران سرودی که بالای دفتر نشسته ست می شوید آن شاخه ها را
همنوای سرودی که از آشیان های بسیار بر شاخه ها بسته سامان
گفته بودم که از این ورق، کُنجِ گنجینه های کتابی که بعداً نهفته ست،
هر پرنده به پایان هر آسمان می رسد از "نظامِ کلامِ" خداوندگاران.
اینک این نکته بسپار در خاطر از هر پرنده که ما خارج از کادر هستیم
راویانی که اسرارشان را همان ابر، خواهند پراکند در خاک پنهان.
سرنوشت اینچنین می خورد یک رقم از شمارش زدن های این عقربه ها
این که یاد آورم از تماشای هرچه درخت است، این جمله ات در زمستان:
"آرزو دارم اکنون در این قرن تا قرن مدت زمان جدایی، برایت
لااقل بوده باشم به مانند آرامشی از تماشای رنگ درختان."
باز گفتم تو آن تک درختی که همراه من، سایه ات تا به مشرق، به مغرب
تا به هر سمت بی انتها، خلوتی جاودان دارد از یاد تو، یادگاران.
☺ ☺ ☺
خوب می بینم آن روز، آغوش خونین خود بر چلیپا درختی که هر شب
یاد تو ای مسیحا، مرا تا به انبوهِ هر سبز شاخ اش صدا می زد از آن.
|
| |
لینک ثابت
|
« زَهر شیرین » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-21:58
-ایـلیـا |
| |
سویِ من آی آدمی تا که ملک شوی چنین
سمتِ شما زمین شده، کفر بگو برای دین!
خشم نمی تواند از عشق رها کند، ببین!
عشق دو بالِ ما شده، خشم، زبان تن. همین!
تن به میان ما نبود. تن شده حرف آخرین
باز شراب می دهی، تلخ شود سخن از این
نام من است زهر شیرین، شکر از سه حرف شین
دُرد شود وَ دردِ شیرین، چه روان وُ خوش نشین
آی ببین! که عالمی آمده است بر نگین
حلقه ی عشق می دهد بر تو نشان در این زمین،
چهره ی دیگر از جهان های زبر وَ یا بَرین.
آینه ایست، انعکاسش چو سراب بر یقین!
سینِ سراب بین و دریای دو حرف واپسین
سین به سر آورد سراب از سرِ آبِ در تفین
جوش وُ خروش وُ کف به لب آمدن از شکن وَ چین
خنده که می زند تو خم شو و صدف هاش بچین
دُر به لبان تلخ دریاست وَ افتاده ترین،
ما وُ شما به قعر غرقابه ی امروز، کمین
تا چه، که داند از شنا، بهر تلاطم وُ طنین،
موج خورد دهان او، تلخ به هم کشد جبین
نام مرا به لب بیاور به سه حرفِ "شمس" دین
تا که قدم زدی به دریا، بگذر از آن وَ این
☺ ☺ ☺
حال به داربستِ هر چاه، صلیب شمس بین
آب به لب رسانَد از عشق، مسیح ِ یوسفین
|
| |
لینک ثابت
|
« بنفشه » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-21:54
-ایـلیـا |
| |
واژه ای با این کبودی، از سکوتی در بنفشه، در خیال هیچ باغی، در زمین جایی ندارد
او چرا سر را به پایین دارد آیا سربه زیری یا سکوتش خصلتی ذاتی ست یا رایی ندارد؟
این همه طاقت که از او می شناسیم اینکه در سرما وُ یخبندان، طراوت می تراود از نگاهش
این که با پیراهن رنگ بنفشش، هفت دریا رنگ گیرد، پس چرا یک حال دریایی ندارد؟
از چه او رنجیده است آخر که مُهری زرد بر لبها وُ چشمانش نشسته، با زمان دارد تبانی،
ماه ها وُ فصل ها پایش پیاپی می نشیند در زمستان، در عبور از این زمان پایی ندارد
☺ ☺ ☺
سردم از تاب بنفشه، مُشک سای طره اش یخ می زند در خاطرات خواجه شمس الدینِ حافظ
خرقه می سوزاند این سرمای "خاموشی" که بر لب دارد این گل، خوش نسیمی هم به فردایی ندارد
با دعایی صادقانه هر شب او می خواهد از گل، واژه ای هم رنگ مریم، یاس وُ نرگس یا اقاقی
عاقبت در هر سحر، آه از ضمیرش می برد بالا "چلیپا دستهایش" که مسیحایی ندارد!
|
| |
لینک ثابت
|
« مُدارای مدار » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-21:27
-ایـلیـا |
| |
...شاید از این همه چرخیدنِ من، دور خودم، در هر دُور
ذره ای فاصله ام کم شود از مرزِ مدارت، از دور
در طوافت همه کارم شده این:" دور خودم چرخیدن "
اینکه در اصل به دور تو بچرخم پرم از شادی وُ شور
سالها می گذرد از سده هایی که در این چرخ و فلک
در گریز از خودِ مرکز، که به سرعت بگریزم تا نور،
دسته ی چرخ به دستم و نشستم که از این دایره ها،
تا از این دورِ خودم چرخ زدن – پرت شوم یا مهجور.
خسته از آن همه در مرکزیت بودنِ خود، پرت شدم
تا در این دایره، خورشید، طلوعی زد وُ شد شمس وَ هور
گوئیا قدر وُ قَــدَر باز چنین است که هر ذره پس از
وصل در منبع خورشید، قمر می شود اینگونه صبور:
"در مدارای مداری، قمری می شود از خود تا خود
جبر می چرخد وُ اجبار بچرخد وَ به باید مجبور"
با تمام همه احوال، تفاوت کند این چرخ زدن
شمس در مرکز این دور بتابد و بچرخد مغرور!!
◘ ◘ ◘
ای مسیحا! که شدی شمس به کلیت دیوانِ غزل
مریمی را زده ای دُور، وَ با او تو بیایی مستور
|
| |
لینک ثابت
|
« آرشه های گیسو » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-21:26
-ایـلیـا |
| |
عیسای بی حواری! تاج گیاهی ات کو؟
گل کرد خارهایش از اشک های بانو
اینجا به روی سینه، برپا کنم چلیپا
شاید که بازآیی، رحمی کنی از این رو
من ساختم مسیحی تا هرگزش نباشد
پرواز ناگهانی، رؤیای دیگران سو
پایان دهی به دوران - چرخیدن مکرر-
تکرارهای چرخه، خورشیدهای بی سو
بر تار انتظارت، زخمی به زخمه ها شد
کِی خواهی آمد آخر، آرشه شوم به گیسو؟
گفتند باید اکنون جوهانس٭ شد برایت
تا مشق ها بگیرند از نکته های هر مو
◘ ◘ ◘
مریم هنوز تنها، با تاج تو به دامن
بین دقیقه هایش، مانند مرغِ کوکو
٭پاورقی :
جوهانس = John ، Johanncs یوحنّا
|
| |
لینک ثابت
|
« تجرید بنفشه ها » |
| |
جمعه شانزدهم شهریور 1386-21:25
-ایـلیـا |
| |
نسیمِ بی تأهل! هوائیِ هوایم!
بنفشه ی تجرد! بنفشِ بی صدایم!
بهانه ی تجاوز! مسیحِ مریم وُ یاس!
تو نطفه های گندم، تو مزرعی، تویی داس
تو مزدوج به آبی، تو زوجه ی هوایی
وسیع! بایرِ جان! تو دانه ی صدایی
قصیده های گیسو، مسیر انتهایت
چو مثنوی قدم زد، غزاله ی رهایت
به انتها رسیدی وَ این شروعِ آغاز
فرود دیگری شد برای حق پرواز
از اشتیاقِ عصیان، خروش بی امانت
سفر به دیگران سو، عروج ِ توأمانت،
به صاعقه کشیدی نظر، بدن وَ جان ات
تمام هستی ات را، زمان، مکان وَ "آن" ات
☺ ☺ ☺
نسیمِ بی تأهل! هوائیِ هوایم!
بنفشه ی تجرد! بنفشِ بی صدایم!
تو سوری از بنفشی، سفید، سبز، آبی
خودِ خودِ بهشتی، فقط فقط گلابی
|
| |
لینک ثابت
|
|